انتخاب واحد

ورودی های یکی دو سال قبل از ما تعریف می کردند که برای انتخاب واحد یک سری برگه هایی رو باید از آموزش می گرفتند ودستی پر می کردند. خلاصه که روز انتخاب واحد جلوی آموزش قیامتی میشده و از شب قبل عملیات زنبیل گذاری انجام میشده و روز انتخاب واحد هم بساط آشنایابی بر پا بوده که به زور خودشون رو توی صف بزنند و جلوتر انتخاب واحد کنند که فلان درس رو با فلان استاد که بهتر بود بگیرند و فلان استاد پاچه گیر نصیبشون نشه.

عمری گذشت و نوبت به ما رسید که برنامه کامپیوتری نوشتند برای انتخاب واحد و من نماینده هم وظیفه ام بود رندوم انداختن که ملت بر چه اساسی وارد سایت کامپیوتر بشن (برای انتخاب واحد) و با اینکه اعصاب خوردی اش برای من بود و همیشه آخر روز روسیاهی هم به من می موند که چرا با ملت بد اخلاق بودی و چرا سر فلان کسک داد کشیدی و … (و کسی هم نمی گفت که ای دوستان شما لشکر مغولان رو که با لبخند نمیشه کنترل کرد! و بماند این خاطره که زید اولین -و نه آخرین- یه سری با کلک خواست وارد سایت بشه و به جای دوستش برای خودش انتخاب واحد کنه که سرش داد کشیدم و خلاصه یه وضعی!) با این حال این مساله نظمی گرفت و ترتیبی و به طور کلی رضایت بیشتر بود.

سال های آخر که دیگه برای ما خیلی انتخاب واحد و ترتیبش مهم نبود (چون درس های مهم رو گرفته بودیم و برای باقی درس ها یه استاد بیشتر نبود و پاچه گیر و نگیر همین بود که بود!) شنیدم که برنامه پیشرفتی هم کرده و دیگه احتیاجی به حضور در سایت نیست و از هر آزمایشگاهی میشد انتخاب واحد کرد. به نوعی بهتر شد و حداقل دیگه یقه کشی در کار نبود و هر که سحرخیز تر بود کامروا تر میشد! و هر کس پشت کامپیوترش شانسی برابر با دیگران داشت.

ایام گذشت و گذشت و به هفته ای پیش رسید که با جناب پدر در رستورانی نشسته بودیم و یادم افتاد که ای بابا انتخاب واحد نکردم که!‌ و همونجا بود که اسمارت فون را از جیب خارج نموده و با چند لمس صفحه واحد را گرفتم و خلاص! و دوباره همونجا بود که با خودم گفتم جل الخالق از این تکنولوژی که ۱۰ سال پیش چه وضعی بود و الان به چه صورته!

و در این داستان برای اهل علم صد ها نکته نهفته است! باشد که بفهمند و ایمان بیاورند!

 

پی نوشت- و در این داستان هیچ پز دادنی نهان نیست!‌چه بسا که الان در ایران هم آیفون هست و اینترنت نسل سوم هست و همین کارا رو هم میشه کرد. صرفا بحث پیشرفت تکنولوژیه! والاااا

ماه رمضان!

سلام به همگی. عید فطرتون مبارک! این پست رو برای امیر می نویسم، دوستی که هیچ وقت ندیدمش :)

زندگی در اینجا با آهنگ سریعی در حال سپری شدنه. کمتر از سه هفته به سالگرد اومدن من به اینجا مونده و این یک سال تند تر از خیلی دیگه از سال های زندگی ام گذشت. با خودم قرار گذاشتم که کمتر توی محیط مجازی فعالیت داشته باشم و بیشتر به زندگی حقیقی ام برسم. کم و بیش پای قولم به خودم وایسادم.

و اما حال و هوای ماه رمضون. واقعیتش اینه که حال و هوای خاصی نداره. اینجا مسجدی نیست که آدم بره و جماعت مسلمون زیادی هم نداره. تک و توک بچه ها روزه می گیرن که دور هم افطار می کنن. سفره جمع و جوری دارن و هر کسی یه تیکه غذا با خودش می آورد که در آخر خیلی میشه و با برکت است. امروز هم که اینجا عیدمون بود و ماه تموم شد. نه از شب های قدر خبری بود و نه از شب شهادت. تلویزیونی نیست که بهت یادآوری کنه این چیزها رو و حکومتی نیست که جوش رو ایجاد کنه. این حال کلی ماه رمضونه توی دیار غربت و بالاخص توی شهری که کوچکتر است (به نسبت لس آنجلس) و طبعا ایرانی و مسلمون هم زیاد نداره.

اما برای من، شاید یه کم متفاوت تر از این چیزیه که اون بالا گفتم. برای من ماه رمضون نه در عصر و زمان افطار اینجا، که صبح هنگام و در همراه شدن با افطار پدرم بود پشت اسکایپ! صدای ربنایی که از اون ور می اومد و این حس که دوری ولی هنوز هستی… که لپ تاپ رو می گذاشتن روی یکی از صندلی های هال و یکی هم مسئول چرخوندنش میشد انگار که من اونجا نشستم و دارم سر می چرخونم و اینور اونور رو نگاه می کنم… حس با صفایی بود و همین الان که می نویسم دوست دارم باز هم تکرار بشه. این ربنا یه حالت روحانی به آدم می ده که ناخودآگاه اشک رو در چشم آدم جمع می کنه! و نمیشه فهمید که دقیقا برای چیه…

و تفاوت دیگر این ماه رمضون برای من در تموم شدن نذری بود که ده سال پیش برای هر رمضان کرده بودم، هر چند که از اول نذر عجیبی بود، ولی تهش خدا که قبولش کرد! امسال سال آخرش بود و امروز صبح که نذرم رو باز کردم حس عجیبی داشتم. خوشحال از اینکه تموم شد، مغرور از اینکه پاش وایسادم و دلتنگ برای همه سختی هایی که همراهش داشت. تمام تعجب ها، شوخی ها و در نهایت پذیرفتن ها (و بعضا نپذیرفتن های) اطرافیان… ضمن اینکه یادآور این بود که 10 سال از عمر آدم چه قدر زود می گذره. نه که واقعا زود گذشته باشه و چشم به هم زدنی باشه که برای من عمری بود پر از انواع و اقسام اتفاقات و تجربه ها و تلخی ها و شیرینی ها، ولی در نهایت وقتی که می گذره، وقتی که به عقب نگاه میکنی، در نهایت همون چشم به هم زدنی بیشتر نیست.

خلاصه اینم از ماه رمضون اینجا! فکر می کنم واقعا درهای رحمت باز شده بود… هر چند فکر می کنم که درهای رحمت همیشه بازه، و بیشتر این ماییم که باید در سمت خودمون رو باز کنیم…

20 جولای 2011

یک- طبق معمول نوشته ام رو با این شروع می کنم که «خیلی وقته که چیزی براتون ننوشتم». ولی واقعیت اینه که حرفی ندارم که براتون بزنم. نه که زندگی پستی بلندی نداشته باشه که داره. لحظات شاد و ناراحت. ولی یاد گرفتم که بریزم تو خودم.
دو- بلاگ جمع اضداد است! از یک طرف دوست داری بنویسی که خالی بشی، از طرف دیگه دوست داری متنت خونده بشه وگرنه می رفتی تو چاه داد میزدی. و از طرف دیگه دوست نداری آشنایان بخونن متنت رو. و چون همه اینها نمیشه میبینی که چه چیز بیخودی است این بلاگ و جمعش میکنی میری پی کارت. اگر قبول کنیم که بلاگ جایی برای گفتن حرف های دل است، و اگه قبول کنیم که داشتن پرایوسی بسیار مهم است، آنگاه ادامه دادن به نوشتن در بلاگی که هویت صاحبش لو رفته باشد در حکم خودکشی تدریجی می مونه.
سه- یکی از بچه های قدیمی اینجا می گفت که هیچ کدام از دوستان ایران را در فیسبوکش ندارد. گفتم چرا؟ گفت چون نمی خواهم از راه دور و با دیدن چهار تا عکس در مورد من قضاوت کنند. فکر می کنم راست می گفت. مخصوصا که ما ایرانیا عجیب اهل قضاوتیم.
چهار- برای این که خیلی هم پست بی رونقی نبوده باشه: یه رفیق پایه شیرازی پیدا کردم که هیچ از سلوک حسنه شیرازی ها بویی نبرده و با هم میریم بدنسازی! بعد از چند وقت که بعد از مجاهدت های فراوان چهار تا دونه عضله در اومده و چهار گرم چربی آب شده، با افتخار به خانواده نشون میدم پای ویدئو کال، بر می گردن بهم می گن اه اه اه، این چیه شبیه لات ها شدی! زندگیه داریم؟!

نبخش آمنه، نبخش!

این روزها در دنیای مجازی یکی از بحث های داغ، بحث قصاص آن جوان نابکار اسیدپاش است. و بسیارند جوانان پاک دل و ایده آل گرایی که دم از نهی خشونت می زنند و منع می کنند آمنه را از قصاص. عده ای واقعا مخالف خشونتند و جامعه آرمانی را آنی می بینند که هیچ کس به دیگری بدی نکند و اگر هم کرد، قربانی ببخشد و هر چه می کند، مقابله به مثل نکند! عده دیگر مشکلشان با دین است و چون دستور قصاص در دین آمده، به تبع آنکه می خواهند سر به تن دین نباشد، هر آن چه را که دین می گوید مزخرف می پندارند و با آن مخالفند!

درباره اینکه چرا آمنه باید ببخشد و چرا قصاص درست نیست مقالات زیادی نوشته شده، که یکی اش رو اینجا می تونید ببینید. از زبان سنگین مقاله که بگذریم (که بعضی وقت ها فکر می کنم نیت نویسنده ها از سنگین نوشتن این است که بگویند که من می فهمم و شما نمی فهمید و خلاصه که حرف نزنید)، این مقاله سه قسمت داره. در قسمت اول سعی شده این خشونت صورت گرفته را به ناموس پرستی ایرانیان ربط بده و اون رو امری مذموم بدونه. ضمن اینکه ناموس پرستی افراطی که منجر به خشونت بشه از طرف من مذموم دونسته میشه، ولی این مورد خاص ربطی به ناموس پرستی نداره، چه اینکه این خانوم هنوز ناموس اون آقا نبوده!

در قسمت دوم، نتیجه گیری نویسنده این است که با قصاص کردن، جامعه سعی در نادیده گرفتن نقش خودش در اتفاقی که رخ داده داره و به جای درست کردن بخشی از قضیه که تقصیر اجتماع است، با فرافکنی و انداختن کل تفصیر برگردن مجرم، قصد داره از از زیر بار تصحیح اشتباهات خودش فرار کنه. ضمن اینکه ممکنه این نتیجه گیری درست باشه، ولی به نظر من قصاص رو زیر سوال نمی بره! به طور خلاصه مشکلات جامعه رو می تونم توی دو مورد اینطور دسته بندی کنم که:

1-      جامعه ما، در ظاهر جامعه ای است مرد سالار، با قوانینی به نسبت نا متعادل و نابرابر. بودن در چنین جامعه ای باعث میشه تا یک مرد در شرایط نامتعادل احساسی به خودش اجازه دهد که به پاشیدن اسید به صورت زن مورد علاقه خودش! فکر کند! این تفکر رو جامعه القا کرده که زن، شهروند درجه دو است، و مرد می تونه برای اون تصمیم بگیره (همه چیز این نیست ولی این هم بخشی اش هست). البته این تفکر به مرور زمان داره تغییر می کنه.

2-      جامعه ما، جامعه ای است با نظام قضایی ناسالم که در یک کلام بیشتر طرف مجرم است تا قربانی. نظامی که در بسیاری موارد مجرم رو به سزای جرمش نمی رسونه یا سزای داده شده متناسب با جرم انجام شده نیست. برای باز کردن مطلب می تونم در مورد زیاد شدن آمار تجاوز توی جامعه صحبت کنم. یکی از مهم ترین دلایل زیاد شدن این آمار به این دلیل است که در بسیاری از موارد فرد قربانی به خاطر حفظ آبرو شکایت نمی کنه، در معدود موارد شکایت، در بسیاری از موارد خانواده قربانی به خاطر تهدید های اطرافیان مجرم دست از شکایت خودشون می کشن، و در معدود موارد باقی مونده، مجرم بعد از گذروندن زمان محدودی در زندان عفو میشه یا به هر ترتیب از زندان خارج میشه. و این در شرایطی است که در تمام این مراحل، اسم مجرم جایی بیان نمیشه و به عبارتی آبروی مجرم محفوظ است و بی آبرویی برای قربانی است. در چنین شرایطی، با کمی چاشنی طنز، به نظر من اگه کسی به فکر تجاوز کردن نیافته تعجب داره! اینکه چه حکمی برای یک متجاوز باید صادر بشه واقعا جای بحث داره، ولی می تونم بگم کشور های دیگه که در اونها روابط آزاد جنسی وجود داره و مجازات هایی مثل زندان یا بی آبرو کردن رو برای مجرم استعمال می کنند، هنوز نتونستن بر این مساله غلبه کنند. نظر شخصی من این است که در خیلی از موارد، شدت دادن به حکم (حتی در حد حکم اعدام، چون در این مورد خاص قصاص خیلی معنایی نداره :D )، می تواند بازدارنده باشد. و البته طبیعتا شدت مجازات نباید تنها رویکرد باشد و راه های دیگه برای پیشگیری از جنایت هم باید پیگیری بشود.

اگر برگردیم به بحث اصلی که در مورد اسیدپاشی بود، همین مساله قابل بحث است. با فرض اینکه تمامی موارد اسید پاشی منجر به شکایت و زندانی شدن مجرم بشه، و با فرض اینکه در تمامی موارد حکم حبس ابد به مجرم داده بشه، و با فرض اینکه در تمامی موارد حکم حبس ابد واقعا حبس ابد باشه و بعد از چند سال عفو رهبری و زیرسبیلی و … نداشته باشد! که مسلما هرگز این طور نیست، اما هم چنان کیفر داده شده نه تناسبی با جرم انجام شده و نابود شدن زندگی قربانی دارد و نه اثر بازدارندگی اش به اندازه کافی است. که اگر بود، آمار اسیدپاشی ادامه دار نمیشد. ادعای آمنه این بوده است که در مدت زمانی که پیگیر حکم قصاص بوده است و مساله رسانه ای شده بود، آمار این جنایت کاهش پیدا کرده بود و این ادعا منطقی به نظر می رسد. به عنوان یه نفر که ممکن است روزی نقش اسیدپاش را داشته باشم، مطمئنا اگر بدانم که نتیجه این کار نه تنها بدبخت کردن طرف که تکرار شدن عین اون اتفاق برای خودم است، احتمالا در تصمیمم تجدید نظر کنم!

به طور کلی همواره یکی از اهرم هایی که در دست جامعه است برای پیشگیری از یک جرم، بیشتر کردن هزینه انجام آن جرم است. همانطور که با زیادتر شدن جریمه های رانندگی از میزان تحلفات کمتر شد. وقتی هزینه زندان جلوگیری کننده نیست، که نیست، قصاص می تونه گام بعدی باشه. با توجه به شرایط جامعه، احساس می کنم که الان به این شدت عمل نیاز داریم.

در قسمت سوم از مقاله فوق الذکر، حرف از زیاد شدن خشونت، و از بین رفتن اخلاق است… شاید جامعه ایده آل آنی باشد که در آن هیچ جرم و جنایتی نباشد؛ نه مجرمی باشد و نه قصاصی، ولی عجالتا تا رسیدن به آن جامعه ایده آل فرسنگ ها فاصله است و برای بند شدن سنگ ها روی سنگ ها، چشم را باید در برابر چشم گرفت. در دین داریم که در گذشت لذتی است که در قصاص نیست، ولی اگر کسی خواست قصاص کند، حرف از مرگ اخلاق زدن حماقت است. اخلاق آن زمانی مرد که آن مردک اسید را بر صورت این بیچاره پاشید، نه این زمان که قربانی در پی گرفتن حکم قصاص سالیان سال از پله های دادگستری بالا و پایین رفته است.

در انتها، هدف از این مقاله ارائه قصاص به عنوان بهترین روش نیست، اما عقیده دارم که در برخی موارد، من جمله این مورد، قصاص بهتر از حبس ابد است. جز این، اینکه در تمامی بحث های این روز ها، قصاص کوبیده میشود بدون اینکه جایگزینی ارائه بشود و در صورت ارائه در مورد علت بهتر بودن آن جایگزین (مثلا حبس ابد) صحبت شود.

و خنده ام می گیرد از دوستان به اصطلاح با فرهنگ و متمدنی که می گویند: «وقتی در همین دوستان تحصیلکرده خودمان فلان تعداد موافق قصاص پیدا می شوند، این نشان دهنده این است که ما فرسنگ ها با تمدن فاصله داریم» یا دیگری که می گوید «ما و تمام کشور های متمدن عقیده داریم که…»! انگار که تمدن یعنی حرفی که او میزند و هر کس مخالف من است بی تمدن است! در وهله اول تمدن یعنی در کنار هم زندگی کردن و اختلاف ها را پذیرفتن. این رفتار دوستان هر چه که هست، تمدن نیست!

آمنه جان، اسید را بریز، دستت هم نلرزد! باشد که استواری اکنون دست تو، باعث لرزش دستان گنه کاری باشد که در روزی که امیدوارم هیچ وقت نیاید، بخواهند بر صورت یک مظلوم اسید بپاشند…

احوال این روزهای من

خوب به سلامتی چند وقتیه که اینجا چیزی ننوشتم، و صد البته که اصولا چند پست آخر من همه با همین جمله شروع شده…
معمولا چیزی ننوشتن یا از سر خوشی است، یا از سر مشغله زیاد. این بار اما عوامل بیش از این بود.
بگذریم. در این چند وقت یه کنفرانس رفتم و استاد اعظم (قدیم) رو دیدم. پر از احساسات متفاوت بودم موقع دیدنش. از تنفر وصف نا پذیر تا محبت. فکر می کنم ولی برای اون اصلا اهمیتی نداشت. به هر حال، رفتم جلو و سلام کردم. طبیعتا سلام عشقولانه ای نبود. ولی محترمانه بود. نخواستم جوری بشه که وقتی در کنفرانس می بینمش من سرم رو بندازم یه ور و اون هم یه ور. در نهایت البته رفتارش جوری بود که در ادامه کنفرانس تقریبا همین شد. جالب بود برای من که به جای اینکه من طلبکار باشم به نظر اون طلبکار می اومد. نه پرسید که چطوری، درسا چطوره، مایه افتخار ما هستی اونجا یا گند بالا آوردی، … هاها! حالا کی اهمیت میده؟ من دیگه اون نقطه ای رو که این چیزا برام مهم باشه رو رد کردم.
اون امتحان میان ترم کذا رو هم دادم. و عجب بامبولی داشت اون! اینجور بگم که همونطور که در پست قبلی گفته بودم، یه روز مونده به امتحان تازه شروع کردم به خوندن، وسط روز مجبور شدم 4 ساعت وقتم رو صرف کار دیگه ای بکنم که یه گندی که یکی دیگه زده بود و بی آبروییش برا من مونده بود رو ماستمال کنم (که حالا اون خودش داستان بامزه ای داره که در این مقال نمی گنجه!)، آخر شب حلوای! رفتن یه مهمونی که دو هفته اومده بود اینجا رو درست کردم! 1 شب بود که داشتم خر می زدم که به حال و احوال یکی از رفقا که قاط زده بود رسیدم! صبح 2 ساعت خواب موندم و 10 دقیقه قبل از موعد امتحان مرور اسلاید ها رو تموم کردم و عین اون 10 دقیقه رو با عجله رکاب زدم و رفتم دفتر استاد و امتحان دادم! و نتیجه؟ خیلی خوب شد! دو نقطه دی! خدا پدر صفری رو بیامرزه که خوب درس داده بود و پایه ام قوی بود.
دیگه اینکه اینجا یه پرشین کالچر نایتی داشت و من رفتم «غزل غزل (کلبه)» ابی رو خوندم! و اون هم خیلی عالی بود. هاها! اینقده خودم با خودم حال کردم که نگو! باید بودین و می دیدین سوت و کف و دست تماشاچی ها رو. رفتن بالا استیج و جلو 150 نفر آدم خوندن کار جالبیه و البته می تونه برا خیلی ها ترسناک باشه. هاها! ولی دیگه وقتی جلو 500+ نفر، مجری جشن هفتادمین سالگرد تاسیس دانشکده فنی باشی، این چیزا دیگه بچه بازیه!
و البته یه دلیل دیگه که خیلی حال کردم با اینکه خیلی خوب از آب در اومد این بود که ما یه گروه موسیقی سنتی هم داریم که خوب بسیار بچه های خوب و با استعدادی هستند البته! و یه خواننده ای دارند که که خوب اون هم بسیار پسر وجیه و خوبیه! ولی من بهترم! دو نقطه دی! ولی خوب چون اون چند وقته اینجاست، اون رو به من ترجیح دادن و اصلا من رو خبر هم نکردن برای این کنسرته! در نتیجه اون شب یه حالت رقابتی هم داشت که بی شک برنده اش من بودم!
فیلم اون شب موجوده، اگه کسی خیلی پایه دیدنشه، بهم میل بزنه و آدرس ایمیل بده ببینم اگه از خواننده های قدیمی باشین شاید براتون share کنم.
دیروز یه کنسرت زنده ای اینجا بود که برای دانشجو های اینجا مجانی بود. جو باحالی داشت. نبودیم تو این چیزا دیگه! حالا البته بماند که ملت اکثرا شنگولی و بدترش رو زده بودن، ولی اصولا بین یه جمع شنگول که قرار بگیری، بدون احتیاج به شنگولی شنگول میشی! و اینم قضیه ما بود اونجا. به رفیقم اونجا می گفتم ما پاک پاک رفتیم ولی به صورت second hand smoker یه چیزایی بهم رسید. هاهاها!
ولی امروز به خوبیه روز های که گذشت نبود. یه چند تا اتفاق نسبتا ناخوشایند افتاد و … زندگی همینه دیگه، که گه عزت دهد گه خوار دارد. حالا خدا رو شکر این چیزایی که اتفاق افتاد البته خوار شدن نیست. خدایا شکرت. بابت همه چیز.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.